شام آخر
امروز شنبه است.13 دیماه که اخرین روزای هفته 38 باردایمه. هر چی به روزای اخر نزدیک تر میشم حس و حالم عجیب تر میشه.تصور اینکه شمارش معکوس شروع شده و تا هفته اینده یه فرشته کوچولو تو اغوش گرم مامان فائزه آرمیده واقعا بینظیره.
امروز ساعت 6 وقت ویزیت داشتم.به اتفاق مامان آپرین و بابایی رفتیم ساری.بر خلاف انتظارم که منتظر بودم دکتر بگه همه چیز خوبه دیدم میگه باید امشب بستری بشی تا عملت کنم.بچه اومده تو لگن و من اگر میخواستم برگردم زیراب برا دخملیمون خطرناکه.
تپش قلب گرفتم رنگم پرد.دکتر تعجب کرد که چرا خوشحال نشدم.نمیدونستم باید خوشحال باشم یا نه.الینا جون تصمیم گرفته بود مامانی و بابایی رو سوپرایز کنه و کمی زودتر از موعد به دنیا بیاد.با اصرار فراوون ،دکتر و راضی کردم تا امشب و به کارام برسم و فردا برم بیمارستان.مامان جونی و بابا نذاشتن من برم زیراب و شب و خونه خاله اقدس موندم.مامان و مهدی هم رفتن زیراب و ساک وسایل دتری و مامانش و اوردن.
هرچی تلاش کردم فایده ای نداشت.خواب امشب با چشام قهر کرده بودن. فکر کردن به اینه امشب اخرین شبی ست که دتری تو دل مامانیش خوابیده و از فردا تو بغل من وبابا جونشه، فکر اینکه امشب اخرین شب زندگی دونفره مونه و فردا آغاززندگی سه نفره است و هزار فکر و خیال دیگه که خواب رو از چشام ربوده بودن .
برای اخرین بار با دخملی دردو دل کردم و براش لالایی خوندم.نزدیک اذان صبح بود که مهدی و صدا کردم.یه عالمه حرف و سفارش داشتم (انگاری میخواستم بمیرم
)
بعد نماز کمی اروم شدم .دیگه افتاب بالا اومده بود که چشام گرم شد و یواش یواش خوابم برد.


شام آخر
