اِلینــــااِلینــــا، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

گـوگـولیِ خـآلـه ^_^

شام آخر

1394/2/31 21:00
212 بازدید
اشتراک گذاری

امروز شنبه  است.13 دیماه که اخرین روزای هفته 38 باردایمه. هر چی به روزای اخر نزدیک تر میشم حس و حالم عجیب تر میشه.تصور اینکه شمارش معکوس شروع شده و تا هفته اینده یه فرشته کوچولو تو اغوش گرم مامان فائزه آرمیده  واقعا بینظیره.

امروز ساعت 6 وقت ویزیت داشتم.به اتفاق مامان آپرین و بابایی رفتیم ساری.بر خلاف انتظارم که منتظر بودم دکتر بگه همه چیز خوبه دیدم میگه باید امشب بستری بشی تا عملت کنم.بچه اومده  تو لگن و من اگر میخواستم برگردم زیراب برا دخملیمون خطرناکه.

تپش قلب گرفتم رنگم پرد.دکتر تعجب کرد که چرا خوشحال نشدم.نمیدونستم باید خوشحال باشم یا نه.الینا جون تصمیم گرفته بود مامانی و بابایی رو سوپرایز کنه و کمی زودتر از موعد به دنیا بیاد.با اصرار فراوون ،دکتر و راضی کردم تا امشب و به کارام برسم و فردا برم بیمارستان.مامان جونی و بابا  نذاشتن من برم زیراب و شب و خونه خاله اقدس موندم.مامان و مهدی هم رفتن زیراب و ساک وسایل دتری و مامانش و اوردن.

هرچی تلاش کردم فایده ای نداشت.خواب امشب با چشام قهر کرده بودن. فکر کردن به اینه امشب اخرین شبی ست که دتری تو دل مامانیش خوابیده و از فردا تو بغل من وبابا جونشه، فکر اینکه امشب اخرین شب زندگی دونفره مونه و فردا آغاززندگی سه نفره است و هزار فکر و خیال دیگه که خواب  رو از چشام ربوده بودن .

برای اخرین بار با دخملی دردو دل کردم و  براش لالایی خوندم.نزدیک اذان صبح بود که مهدی و صدا کردم.یه عالمه حرف و سفارش داشتم (انگاری میخواستم بمیرم خندونک)

بعد نماز کمی اروم شدم .دیگه افتاب بالا اومده بود که چشام گرم شد و  یواش یواش خوابم برد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)